تبليغاتX
غروب پاییز

غروب پاییز

زندگی یعنی چکیدن همچون شمع از گرمی عشق

دل نوشته های عاشقانه و عكس های رومانتیک

امشب دوباره غرق در تمنای دیدنت

سرمه ی انتظار به چشمانم میکشم

امشب دوباره تو را گم کرده ام

میان آشفته بازار افکار مبهمم

توی کوچه های بی عبور پاییزی

دستان گرمت را .. نگاه مهربانت را .. شانه های بی انتهایت را

منتظر نشسته ام





آخر قصه ی ما را همان اول لو دادند



همان جایی که گفتند: یکی بود و یکی نبود . . .
 



گـاه گاهـی دل من می گیرد
 
بـیـشـتر وقـت غروب

آن زمان که خدا نـیـز پر از تـنـهایـیـست

من وضـو خواهم سـاخـت

از خـدا خواهم خواست که تو تـنها نشوی

و دلـت پر ز خوشی های دمادم باشد





چقدر دلم هوایت را می کند


حالا که دگر هوایم را نداری...!
 




نميــــــدانمـــ


تعبيـــــر نگاهتـــــــ


خداحافظـــــ يستـــ ــ ـ


يا انتــــــظار ؟!






از خواب پريدم


چشام پر اشک بود


بلند شدم و يه راست رفتم سمت کمد


تنها يادگاری از تو


عطرت بود که روی پيرهنم جا مونده بود


سر کشيدم بوی نبودنت رو


...
 




از تـ ُ چـهـ پنهــانـ


گــاهۓ برایـم آنقـدر خواستنـۓ مۓ شوۓ


کـ شـروع مۓ کنم


بـ شمــارش تکـ تکـ ثانیـهـ


براۓ یکـ بار دیگـر رسیـدن


بـ بوۓ تنتــ ...







پيشاني اَت بُقعه ي هَميشــه اَمن ياد ِ من استـ ...


مي بوسَمش شايـــد از پُشت اين ضَريـح حــاجت رَوا شومـــ !!!






+چه روزنه امـ ـیدی ممکن است باشد ؟!


وقتی نداشته ها بیـ ـشتَر از داشته هاست



 


منو بفهم


وقتي جز رفتن


واسم راهي نمونده
 




من خوبم ...خسته نیستم ... فقط


گاهی دستم به این زندگی نمی رود !!






شکستم



نه آن زمان که رفتی ..



همان وقت که گفتی می روی ..
 




هيچـــ كســ


ويراني ام را حســـ نكرد


روز رفتنــــــــت را به خاطــــــــــر داری ؟


کفــــــش هایــــت را بغل کــــــــرده بــــودی . . .


مبـــــادا صدایـــــش گوش هایـــــم را آزار دهـــــــــد ! ! !


نـــــوک ِ پا ، نـــــوک ِ پا دور شــــدی


از همیـــــن گوشــــهـ کنــــار


.


.


.


و امــــــــروز


بی ســــــر و صـــــــــدا پیدایـــــت شد


تـــــا بــــه رخ نکشـــــــــی اشتباهاتـــــــــــــم را


ایـــــن بـــــار کفــــش هایـــــت را می دزدم


مبــــــــــادا فکـــــر ِ رفتــــــــــن به ســـــرت بزنــــــــد






گمـــــــــان می کـــــردم وقتــــــــی نبــــــ ـــــــ ــــــــ ــــــــاشم


دلـــــت می گیــــــ ـــــــ ــــــــ ــــــــرد


1 روز


1 ماه


1 سال


از رفتنــــــ ـــــــ ــــــــ ــــــــم می گذرد . . .


چه خیـــــال ِ بیهوده ایـــــــ


وقــــتی دلت با دیگریســــــــت ...






مـَــن ..


طَعـــم شیرین یافتن را


در طَعم تلــخ از دَستــــ ـــ ـ دادن یافتــَـم


و در این میان


سَهم من تنهـــــا یک یادَتـــ ـــ ـ به خیر


ساده بود ..



 

من ميشم عروس دنيا


تو بيا و داماد روزگارم باش...



 


شبــهایم پــُــر شــده از خواب هایی کـ در بیــداری انتظارش را دارم

می دانــی بیا بنشین اینجــا تا برایت کمــی دَردُ دل کنم ...


از تو چــه پنهان ، شبهــا در خواب ، رخت ِ عروســی را به تن دارم


کـ دامادش تــویـــی


خوشحال کننــده است نــه ؟


اما همیشــه رخت ِ عروســی ، خبــر از مــرگ بوده !!!


نکنـــد نیاییُ من اینجــا از غصه دلتنگــی ِ نیامدنت


بمیـــرم ؟!!!


تو تعبیـــر ِ خواب بلــدی دلکــــم ؟


بیــا تعبیـــر کن کـ تا تو فاصلــه ایی نمــانده


بیــا و دلخــوشیم را برایم به باور تبدیل کن


فقط بیـــا


بودنتـــ را می خواهم ... "


 



در آغوشـم کـ ِ مۓ گیــرۓ


آنقــَــَدر آرام مۓ شوم


کـ ِ فـَـراموش مۓ کنم


بـایـ ـد نفس بکشم ...






اين روزها …


يا به تو مي انديشم،


يا به اين مي انديشم، که چرا !؟


به تو مي انديشم ...!!



 


با ساعت دلم


وقت دقیق آمدن توست!


من ایستاده ام:


مانند تک درخت سر کوچه


با شاخه هایی از آغوش


با برگ های از بوسه


با ساعت غرورم اما !


من ایستاده ام:


با شاخه هایی از تابستان


با برگ هایی از پاییز


هنگام شعله ور شدن من!


هنگام شعله ور شدن توست!


ها . . . چشم ها را می بندم


ها . . . گوش ها را می گیرم


با ساعت مشامم


اینک:


وقت عبور عطر تن توست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 تیر1390ساعت 15:17  توسط قلب مهربان  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 تیر1390ساعت 15:2  توسط قلب مهربان  | 

سلام دوستان.شرمنده از اینکه نیومدام وب اپ کنم.اصلا دوران خوبی ندارم

واسم دعا کنین

دوستون دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 بهمن1389ساعت 7:47  توسط قلب مهربان  | 

 

Kendin icin bir yildiz sec

parlakli ve guzel olsun

benim icinde bir yeldiz sec

parlakli olmasi onemli Deyil

sadeje seninkine yakin olsun


برای خودت یک ستاره انتخاب کن


پر نور ترین و زیبا ترین ستاره باشه

 برای منم یک ستاره انتخاب کن


زیبائیش مهم نیست


مهم اینکه به ستاره تو نزدیک باشه

+ نوشته شده در  جمعه 5 آذر1389ساعت 21:5  توسط قلب مهربان  | 

 

Benim ashkim sana sahil gibi sakin kalajak

Benim ashkim sana insan gibi fazlanajak

Benim ashkim sana tarih gibi yazilajak

Benim ashkim sadeje sana kalajak

 

عشق من به تو مثل عشق ساحل به دریا می مونه

عشق من به تو مثل انسان روز یه روز بیشتر میشه 

عشق من به تو مثل تاریخ ثبت میشه 

عشق من فقط و فقط مال تو خواهد بود  

+ نوشته شده در  جمعه 5 آذر1389ساعت 21:4  توسط قلب مهربان  | 

منتظرت هستم . . . . . .

شناختنت بي گناهترين گناهم بود

يافتنت بهانه دلم

و خواستنت نيازم .

با تو

بودن آرزويم و تو را گم کردن ، پيدايش سراب بود

تو مانند پرستو آمدي و به

دورترين ديار غربت رفتي .

بي تو ثانيه ها تکراري شده اند 

 آيينه چيزي جز
سراب را نشان نمي دهد و شقايق غريبي مي کند

و جاده در انتظار مسافر
است

هنوز دلم بدون تو بهانه مي گيرد

و من آرزوهايم را عاشقانه زمزمه مي کنم

 و منتظرت هستم......
+ نوشته شده در  جمعه 5 آذر1389ساعت 21:3  توسط قلب مهربان  | 

دعايم كن بي صدا بميرم

دیگر هیچ شوقی برای زیستن ندارم

ديگر هيچ نايي براي پيمودن ندارم

ديگر هيچ تواني براي جنگيدن ندارم

ديگر هيچ حرفي براي گفتن ندارم

 

صبح كه سپيده مي زند

و يك روز ديگر بي تو آغاز مي شود

ديگر هيچ شوقي براي بيدار شدن ندارم

مي خواهم هميشه خواب باشم

و در خواب و روياهايم تمام شوم

نمي خواهم ديگر هيچ روزي را

بدون تو و در فكر تو سر كنم

مي خواهم در روياهايم دستم را بگيري

قشنگ ترين حرفهاي عاشقانه

را در گوشم زمزمه كني

و مرا تا اوج ابرها ببري

و من با اين روياي شيرين

دنيا را ترك گويم

 

ولي افسوس كه اين رويا حتي

در خواب هم اتفاق نخواهد افتاد

+ نوشته شده در  جمعه 5 آذر1389ساعت 21:1  توسط قلب مهربان  | 

لیاقت اشک ...........

 

زن جوانی همراه همسرش کنار دیوار ایستاده بود و به شدت اشک می ریخت . شیوانا از

 مقابل آنها عبور کرد . وقتی گریه زن را دید ایستاد و علت را از او پرسید.زن گفت : همسرم

 جوان است و گاه گاه با کلامی زشت مرا می رنجاند!

او مرد لایق و خوبی است و تنها عیبی که دارد بد دهنی و زشت کلامی اوست که گاهی مرا

به گریه وا می دارد.

شیوانا با تاسف سری تکان داد و خطاب به مرد گفت :

هیچ انسانی لیاقت اشک های انسان دیگر را ندارد و اگر انسان لایقی در دنیا پیدا شد او هرگز

دلش نمی آید که دل دیگری را بدردد و اشک او را در آورد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 آذر1389ساعت 20:57  توسط قلب مهربان  | 

تو می روی

تو میروی و انگار آسمان میداند


سکوت شبهای بی ستاره من ترانه میخواند


تو میروی و دلم را غروب میگیرد


تمام اشکهایم تو را بهانه میگیرد


به پای گریه های یک نگاه می نالد


پرنده ای برای چشم های تو میخواند


تو میروی و دلم را سکوت میگیرد


دلم برای نگاه تو هنوز هم میمیرد


دلم به پای خیال تو هنوز هم میسوزد


برای غنچه های غم شکوفه می چیند


تو میروی بدست یاد و زمانه می ماند


زمانه هم چه خوب غم به غم می بافد

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 آبان1389ساعت 19:53  توسط قلب مهربان  | 

وقتی دستهامو به سوی اسمون بردم بالا

وقتی تو تنهایی هام گفتم خدا خدا خدا

وقتی که کسی نبود اشکهامو مرهم بزاره

دست مهربونی که بگه خدا دوستت داره

یک امید نیمه جون توی دلم جوونه داشت

توی تاریکی شب دل منو تنها نگذاشت

یک امید نیمه جون بهم میگفت اهای گلم

نگو سخته زندگی نگو که کم تحملم!

وقتی من بودم وتنهایی واسمون شب

تو ی اسمونی که پراز ستاره لب به لب

حتی سهم من نبود یک تک ستاره غریب

من میموندم ودلم مثل همیشه بی نصیب

کسی امد ومنو کنار اسمون نشوند

نه که پشت پنجره منو تو کهکشون کشوند

گفت ببین نگو که من ستاره ندارم

همه ستاره هارا پیش چشمهات میگذارم

بگو واسه چی میخواهی ستاره چین بشی برام

من تورا مرسونم به اوج اوج خنده هام

کسی بود که اسمون حسودی میکرد به نگاهش

اونکه هرچی کفتره پر میکشید سمت صداش

کسی بود که بهتره نگم حسود قافیه

من میترسم بنویسم بگی بسه،کافیه!

کسی بود ،بین من وخدا بمونه تا ابد

هرجا هست پناه اون باشه دعای نیمه شب
+ نوشته شده در  یکشنبه 2 آبان1389ساعت 19:52  توسط قلب مهربان  | 

افسون سخن

تو می‌گفتی وفادارم، محبت را خریدارم
ولی دیدم نبودی

تو گفتی آن حبیبم من، که بر دردت طبیبم من
ولی دردم فزودی

تو می‌گفتی که روز و شب، بُود نام توام بر لب
ز عشقت بی‌شکیبم

دلم دیدم نمی‌جویی، به لب هرگز نمی‌گویی
به جز نام رقیبم

من از بی‌خبری ز ناز و دل‌ستانی تو
شدم فتنه بر آن محبت زبانی تو

غم خود به فسون در دل من چون بنشاندی
زدی بر دل من آتش و در خون بنشاندی

گر چه ای پری ز دوریت بی‌قرار و بی‌شکیبم
بَر کَنم دل از تو بس بُوَد هر چه داده‌ای فریبم

من تحمل جفای تو بیش از این نمی‌توانم
گر فرشته‌ای دگر تو را از حریم دل برانم ...


+ نوشته شده در  یکشنبه 2 آبان1389ساعت 19:50  توسط قلب مهربان  | 

برای تو می نویسم

برای تو می نویسم........

 

برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست...

برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست...

برای تويی كه احساسم از آن وجود نازنين توست...

برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...

برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...

برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی...

برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی...

برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است ...

برای تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است....

برای تويی كه قلبت پـاك است...

برای تويی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است...

برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...

برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...

برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است...

برای تویی که آرزوهایت آرزویم است..........

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 مهر1389ساعت 19:47  توسط قلب مهربان  | 

بگو تا بگم

براي من نوشته ، گذشته ها گذشته ، تمام قصه ها هوس بود

براي او نوشتم ، براي تو هوس بود ولي براي من نفس بود

كاشكي خبر نداشتي ديوونه نگاتم 

يه مشت خاك ناچيز افتاده اي به زير پاتم

كاشكي صداي قلبت نبود صداي قلبم

كاشكي نگفته بودم تا وقت جون دادن باهاتم

نوشته هرچي بود تموم شد

نوشتم عمر من حروم شد

نوشته رفته اي ز يادم

نوشتم شمع رو به بادم

نوشته در دلم هوس مرد

نوشتم دل توي قفس مرد 

كاشكي نبسته بودم زندگيمو به چشمات

كاشكي نخورده بودم حساب اين فريب حرفات

لعنت به من كه آسون به يك نگات شكستم

به اين دله ديوونه راه گريزو ساده بستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 مهر1389ساعت 19:43  توسط قلب مهربان  | 

متن کوتاه

شنیدی که دلم گفت بمان ، ایست ، نرو / به خدا وقت خدا حافظی ات نیست ، نرو

نکند فکر کنی در دل من مهر تو نیست / گوش کن نبض دلم زمزمه اش چیست ، نرو . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

عشق تو مانند روح در وجود من است که فقط هنگام مرگ از هم جدا میشویم . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

مینویسم خاطرات با اشک و آه / در شبی غمگین و تاریک و سیاه

مینویسم خاطرات از روی درد / تا بدانی دوریت با من چه کرد . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 مهر1389ساعت 19:41  توسط قلب مهربان  | 

ياد تو.

.آرامش ساحل لحظه هاي با تو بودن را برايم تداعي مي‏کند

با اين وجود که ثانيه ها زودگذرند و طوفان در راه است

ولي باز هم اين لحظات را دوست دارم

چون يادت را در دلم زنده مي‏کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 شهریور1389ساعت 21:50  توسط قلب مهربان  | 

.....

عاشق خواهم ماند.

عاشق خواهم ماند

تا تو بدانی،

واقعيت هايی كه

هرگز به زبان نمی آيند

وجود پررنگ تری دارند.

تا تو بدانی،

كسی هست

كه هر روز غروب

به يادت،

سكوت كند،

اشك بريزد.

كسی هست

كه می دانست

حقيقت،

سكوت است.

سكوتی كه كلماتش را،

هجاهايش را،

در چشمانش مخفی كرده بود.

گاهی نگاه كن

گاهی عميق تر نگاه كن.

گاهی

نگاه های منتظر،

قلب های منتظر را

منتظر مگذار.

گاهی وقتی می روی

صدای گامهايت

طنين شكسته های قلبی است

كه تو حتی

آن را نديده ای.

هميشه كسی هست،

كسی می ماند،

به انتظارت.

هر چند قلبت

به بی رحمی ابليس باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 شهریور1389ساعت 21:46  توسط قلب مهربان  | 

تسلیت, قلب صبورم....

روزي سر از تابوت بر مي دارم

و براي تو که مهربان نبودي، دستي تکان ميدهم

و بيتي ساده از مهرباني مي خوانم...

سفر که گريه ندارد!

شبي بر مي گردم

و خواب تو را پر از ترانه مي کنم...

ديدارهايمان چه زود گذشت

 چقدر زود از کوچه دلبستگي ها پر کشيدي

تو که مي گفتي از اين کوچه اگر بارها گذر کنم باز هم خسته نمي شوم

ولي ديروز به من گفتي که ديگر خسته اي

و ديدارها خواب را از چشمانت گرفته اند

تو به من گفتي ديگر آرزو نداري به ديار سبز خوبيها برگردي

گفتي مسافر بودي و حالا عزم سفر داري ولي چقدر دير گفتي

کاش زماني اين را مي گفتي که لا اقل گونه هايم را خيس نمي ديدي

آه از اين همه بي رحمي . . .  چرا ؟

چرا مرا باور نداشتي؟

آيا در معصوميت نگاهم معرفت و خوبي را نديدي؟

چرا با من اينگونه کردي ؟

+ نوشته شده در  جمعه 1 مرداد1389ساعت 22:37  توسط قلب مهربان  | 

بیهوده ماندیم و ماندیم ××× آسوده رفتند و رفتند

         چقدر حرف قشنگيست دوستت دارم

                                                    به روي حرمت ان پا گذاشتي روزي


دستت به دست ديگري از اين گذشته کار من
اما نميدانم چرا دارم حسادت ميکنم
گفتي دلم را بعد از اين دست کس ديگر دهم
شايد تو با خود گفته اي دارم اطاعت ميکنم
رفتم کنار پنجره ديدم تو را با... بگذريم
چيزي نديدم! اين چنين دارم رعايت ميکنم
!من عاشق چشم تو ام تو مبتلاي ديگري
دارم به تقدير خودم چنديست عادت ميکنم
تو التماسم ميکني جوري فراموشت کنم
با التماس اما تو را به خانه دعوت ميکنم
گفتي محبت کن برو ..باشد خداحافظ
ولي رفتم که تو باور کني دارم محبت ميکنم

+ نوشته شده در  جمعه 1 مرداد1389ساعت 22:37  توسط قلب مهربان  | 

میدونم چند روز دیگه میشنوم جدا شدید!!!

دل من تـنها بـود ،

دل من هرزه نـبـود ...

دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا

به کجا ؟!

معـلـوم است ، به در خانه تو !

دل من عادت داشـت ،

که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری

که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...

دل من ساکن دیوار و دری ،

که تو هر روز از آن می گـذری .

دل من ساکن دستان تو بود

دل من گوشه یک باغـچه بـود

که تو هر روز به آن می نگری

راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!


حالا که رفتنی شده ای طبق گفته ات
باشد، قبول...لااقل این نکته را بدان:

آهن قراضه ای که چنان گرم گرم گرم
در سینه می تپید،
            دلم بود...
                نا مهربان..
+ نوشته شده در  جمعه 1 مرداد1389ساعت 22:36  توسط قلب مهربان  | 

چشمانم را می بندم و تو را در کنار خود می بینم. نمیدانم این چه نیروئی ست

که مرا به سوی تو می کشاند !

هروقت که تنهایی ها به سراغم می آید یاد توست که مرا از آن جدا می کند،

یاد توست که مرا شاد نگه می دارد باد یا توست که من زنده ام. یاد تو به من

امید می دهد،امید به زندگی.

مونس شب های بی قراری ام دوستت دارم
+ نوشته شده در  سه شنبه 1 تیر1389ساعت 21:56  توسط قلب مهربان  | 

از اینها فکر میکردم خدا                            خانه ای دارد میان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها                                 خشتی از الماس وخشتی از طلا
 پایه های برجش از عاج وبلور                           بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از تاج او                                 هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان                                  نقش روی دامن او کهکشان
رعد و برق شب صدای خنده اش                       سیل و طوفان نعره توفنده اش
دکمه پیراهن او آفتاب                                      برق تیغ و خنجر او ماهتاب
هیچکس از جای او آگاه نیست                          هیچکس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود                           از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین                       خانه اش در آسمان دور از زمین
بود اما در میان ما نبود                                    مهربان و ساده وزیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت                        مهربانی هیچ معنایی نداشت
هر چه می پرسیدم از خود از خدا                     از زمین، از آسمان،از ابرها
زود می گفتند این کار خداست                         پرس و جو از کار او کاری خطاست
آب اگر خوردی ، عذابش آتش است                   هر چه می پرسی ،جوابش آتش است
تا ببندی چشم ، کورت می کند                       تا شدی نزدیک ،دورت می کند
کج گشودی دست، سنگت می کند                 کج نهادی پای، لنگت می کند
تا خطا کردی عذابت می کند                           در میان آتش آبت می کند
با همین قصه دلم مشغول بود                         خوابهایم پر ز دیو و غول بود
نیت من در نماز و در دعا                                ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم همه از ترس بود                    مثل از بر کردن یک درس بود
مثل تنبیه مدیر مدرسه                                 مثل تمرین حساب و هندسه   
مثل صرف فعل ماضی سخت بود                     مثل تکلیف ریاضی سخت بود    
****
تا که یکشب دست در دست پدر                    راه افتادم به قصد یک سفر
در میان راه در یک روستا                              خانه ای دیدیم خوب و آشنا
زود پرسیدم پدر اینجا کجاست                       گفت اینجا خانه خوب خداست!
گفت اینجا می شود یک لحظه ماند                گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
با وضویی دست ورویی تازه کرد                     با دل خود گفتگویی تازه کرد
گفتمش پس آن خدای خشمگین                  خانه اش اینجاست اینجا در زمین؟
گفت آری خانه او بی ریاست                        فرش هایش از گلیم و بوریاست
مهربان وساده وبی کینه است                      مثل نوری در دل آیینه است
می توان با این خدا پرواز کرد                        سفره دل را برایش باز کرد
می شود درباره گل حرف زد                         صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران حرف زد                         با دو قطره از هزاران حرف زد
می توان با او صمیمی حرف زد                     مثل یاران قدیمی حرف زد
میتوان مثل علف ها حرف زد                        با زبان بی الفبا حرف زد
میتوان درباره هر چیز گفت                          می شود شعری خیال انگیز گفت....
*****
تازه فهمیدم خدایم این خداست                   این خدای مهربان و آشناست
دوستی از من به من نزدیک تر                     از رگ گردن به من نزدیک تر….
+ نوشته شده در  سه شنبه 1 تیر1389ساعت 21:55  توسط قلب مهربان  | 

من اگر روح پريشان دارم
من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازي دوران دارم
دل گريان،لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
در غمستان نفسگير، اگر
نفسم ميگيرد
آرزو در دل من
متولد نشده، مي ميرد
يا اگر دست زمان درازاي هر نفس
جان مرا ميگيرد
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
من اگر پشت خودم پنهانم
من اگر خسته ترين انسانم
به وفاي همه بي ايمانم
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 تیر1389ساعت 21:53  توسط قلب مهربان  | 

دنیای بد

دنیا را بد ساخته اند :

کسی را که دوست داری تو را دوست ندارد !.........

کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نداری !.........

اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم ائین هرگز به هم نمی رسند و این رنج است............

(دکتر علی شریعتی)

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 خرداد1389ساعت 13:5  توسط قلب مهربان  | 

دل بي قراري

    باورم كن بي تو تنهام

                                تو نباشي سرد دنيام                                  

                                          بزار ادما بدونن

                                                     عاشقم عاشقي رسوا

                                                                    اگه روزايي بدونم كه

                                                   تو ديگه منو نمي خواي

                                             اگه دنيا منو بخواد

                          بي تو من دنيا نمي خوام

           بي تو من يه بي پناهم                                                  

                         تو قشنگترين پناهي

                                          دستامو بگير تو دستات

                                                           لحظه ي دل بي قراري

                                             خيلي وقته كه مي دونم

                                  يه كسي تو لحظه هات                            

                       واسه ي به تو رسيدن

                                         مثل سايه پا باهاته

                                                       بار عشقمون نمي شه

                                                                          حتي رو كوهم بزاري

                                                           من كه تك سوار دنيام

                                          واسه ي عاشق سواري

                            بي من يه بي پناهم

          تو قشنگترين پناهي                                                           

                            دستامو بگير تو دستات

                                                 لحظه ي دل بي قراري

+ نوشته شده در  شنبه 1 خرداد1389ساعت 13:9  توسط قلب مهربان  | 

افسانه

زندگی عشق است عشق افسانه نیست

 

                              انکه عشق را افرید دیوانه نیست

 

عشق ان نیست که کنارش باشی

 

                             عشق ان است که به یادش باشی

+ نوشته شده در  شنبه 1 خرداد1389ساعت 13:8  توسط قلب مهربان  | 

شايد آن روز كه سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايد كرد

 

خبري از دل پر درد گل ياس نداشت

 


بايد اينجور نوشت هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس زندگي اجبارست

+ نوشته شده در  شنبه 1 خرداد1389ساعت 13:3  توسط قلب مهربان  | 

به یاد روز های بیقراری

 که با دلواپسی از دست دادم

برایت مینویسم روی شیشه

خداحافظ و میمانی به یادم

برایت مینویسم تا همیشه

دلم جز در کنارت تنگ تنگ است

و باید رفت اما چاره ای نیست

به امیدی که فردامان قشنگ است

همیشه اسمان سهم تو باید

و رنگ لاجوردش مال من هم

و خورشیدی که زیر سایه ی توست

بتابد روی پر و بال من هم

+ نوشته شده در  جمعه 10 اردیبهشت1389ساعت 22:0  توسط قلب مهربان  | 

برزخ

درسته که عذاب دارم خیلی سخته ولی بازم

 نمی رسه به عذابی که  تواین دنیامن کشیدم

خداخودت شاهدمی تواین بیابون سگی... 

                           فریادمن نفسیه کی می رسه بداد کی

عزراییل شیپور بزن مردهاتم زنده می شن .... 

اخ ای خدابسته دیگه ادمکا کم نمیشن  

+ نوشته شده در  جمعه 3 اردیبهشت1389ساعت 20:36  توسط قلب مهربان  | 

اعتراف

من زندگی را دوست دارم ولی

از زندگی دوباره می ترسم

دین را دوست دارم

ولی از کشیش ها می ترسم

قانون را دوست دارم

ولی از پاسبان ها می ترسم

عشق را دوست دارم

ولی از زن ها می ترسم

کودکان را دوست دارم

ولی از آینه می ترسم

سلام را دوست دارم

ولی از زبانم می ترسم

من می ترسم

پس هستم

اینچنین می گذرد روز و روزگار من

من روز را دوست دارم

ولی از روزگار می ترسم

+ نوشته شده در  جمعه 3 اردیبهشت1389ساعت 20:33  توسط قلب مهربان  | 

زير تيغ

در زندگي زخم هايي هست كه مثل خوره روح را آهسته در ا نزوا مي

 خورد و ميتراشد.

 اين دردها را نميشود به كسي اظهار كرد ، چون عموماً عادت دارند كه

 اين دردهاي باور نكرد ني را جز اتفاقات و پيشامدهاي نادر و عجيب

 بشمارند.

                                (سطرهاي آغازين رمان بوف كور از صادق هدايت).

 

                                                         ****

گلپونه های وحشی دشت امیدم

وقت سـحر شد

خاموشی شـب رفت و فردایی دگر شد

من مانده ام تنـها میان سـیـل غمها

من مانده ام تنهـای تنهـا

من مرغک افسرده ای بر شاخسارم

گلپونه ها ، گلپونه ها چشـم انتظارم

من مانده ام تنهـای تنهـا

می خواهم اکنون تا سحرگاهان بخوانم

افسرده ام ، دیوانه ام ، آزرده جانم

گلپونه ها ، گلپونه ها غمها مرا کشت

گلپونه ها آزار آدمها مرا کشت

گلپونه ها دیگر خدا هم یاد من نیست

همدرد دل شبها بجز فریاد من نیست

آه ! ای پرستوهای ره گم کرده دشت

با من بمانید با من بخوانید
+ نوشته شده در  جمعه 3 اردیبهشت1389ساعت 20:31  توسط قلب مهربان  |